۷ آذر ۱۳۹۳

نامه ی دوم - به سین

پادشاه در پایان تراژدی جمله ای می گوید که ممکن بود توسط هملت گفته شده باشد: «آنان که نیازمند زهر اند، زهر را دوست نمی دارند»

سین عزیز؛

گفتی این دو سال مطلقا کاری نکرده ای اینجا. کاری کردن یعنی چه؟ کاری کردن آیا به زمان و مکان محدود است؟ کار جا به جایی را الزام می کند یا کمینه ی خواست کفایت است برای آنکه بگوییم هر کاری به از نشستنِ باطل؟

دوستِ من،
نوشتم ات که امیدت را بیازمون. این تجربه ی خود توست و من اگر شکست های بسیار در چشم داشته باشم به کار تو نمی آید. وقتی آن خواست تو را پیش می راند که باید کاری کرد با موج اش باید بروی. نقدی اگر هست این می تواند باشد که چرا این کاری کردن همیشه نقطه ی ثقلی در بیرون می جوید؟ شاید چون آدمی زیاد به خودش واگذارده شده و وقتی موج می رسد میخواهد به قله ی دوردست بپرد. اما خیال نمی کنی این هم گونه ای باشد از فرافکنی هایی که کم و بیش ما را احاطه کرده اند؟
جهان ما امید بخش نیست. همین می شود که خیال می کنیم باید از جایی بیاغازیم و لابد به قول تو کمترین کار شاید سوال ساختن برای این وضعیت باشد. من از تو می پرسم این سوال از کجا می آید. مگر نه این است که آزادی از دل ضرورت شناخت ساخته شده و می بالد؟ مگر می شود بیرون شرایط مادی و عینی برای کسی ضرورت مصنوع ساخت. آن کسی که تو میخواهی به پرسش برسانی تا به امروز کجا می دویده؟ گرد چه مداری می گشته؟ اکنون اش پی چه چیزی ست؟
اگر قرار است این وجودی ترینِ پرسش ها که در کنج های دشوار و پر پیچ بیخ گلوی آدم رامی فشرد و رهایی از آن ممکن نیست، همچون کالایی لوکس در طبقی به آن کسان ارائه شود که در رزومه ی پربار خویش بگنجانند و یا در ازای پولی آن «کالا» را بخرند، آیا این همان تبدیل کردن آن ضروری ترین به بی اثر ترین و موهوم ترین نیست؟ 
تو بهترین رفیق منی. همانقدر که با خودم سختگیرم به حرف های تو گوش می کنم و از خودم می پرسم و از تو. که فاصله ای نیست بین من با من و تو. آیا تصادفی ست که بعد از ایده ی جمع ساختن و پرسش آفریدن بلافاصله از نظم و پویایی ذهنی خودت می گویی؟ آیا اعتراف به همان بیرون افکندن نیست؟ اگر هست بیا مکث کنیم. بیا یاد بیاوریم.
یاد آوردنِ دو نفره شکلی از مسئولیت پذیرفتن است. ما آیا نبودیم بارها وقتی جمع می شدیم در جمعی کوچکتر می خواستیم کاری کنیم؟ ما نبودیم کتاب ها را جمع کردیم؟ ما نبودیم نام گذاری کردیم و انگار نام گذاشتن هم ضمانت موجودیت یافتن نبود؟ ما نبودیم که یک بار سر از رادیو در آوردیم یک بار مقاله نویسی یک بار خیابان رفتن؟ چرا وقتی می خواهی کاری کنی و چیزی تو را هل می دهد یک قدم عقب بر نمی گردی به این پشته ی ویرانه و شکست های با هم نگاه کنی. ما پرسش را گم کرده بودیم که گم شدیم؟ یا چه بود که چیزها را به تعویق می انداخت/ می اندازد؟ یا شاید هم فرشته ی تاریخ با طوفان پیشرفت دارد راه خودش را به جلو می پیماید بی آنکه بتواند دست کم یکبار تکلیف خودش را با گذشته یکسره کند. 
ما که با فرهنگ واژگان مشترک و خوانده و دیده ها و زیسته های کم و بیش مشترک از پس آن «کار مشترک» بر نیامدیم و اصطکاک ها و ملال ها و کاهلی ها ما را از ادامه و اصرار بر آن منصرف کرده حالا در بیرون از ما پی چه می گردیم؟ اگر قرار به ارائه و طرح بحث در جمعی باشد که هیچ تجربه ی مشترک تاریخی حول موضوع ندارد آیا اصلا گفتگو معنایی خواهد داشت؟ آیا این همان رویکرد نخبه گرا نیست که هماره از آن می هراسی؟ آیا این شکاف در چشم های هر کسی که در آن جمع نشسته باشد بسیار آشکار نخواهد بود؟
در آخر گفتی امید آیا مسری نیست؟ نوشتم که نه. خروارها امید هست نه برای ما. هر چند که هرکسی حق ندارد ادا در بیاورد. من ادا در می آورم که این جمله ی حفظی از او را به تو می نویسم. خروارها امید هنوز برای ما باقی مانده که در این آونگ معلق ایم. من آن امید مولود دلت را شاد باش می گویم. و نومیدانه امید دارم که این بار تداومی باشد و چیزی یک قدم این چرخ زنگار را بگرداند. 

رفیق همیشه ی تو،
میم

۱ نظر:

تقی گفت...

1. امیدوارم که " سین " هم اگه چیزی در همین رابطه بیان کرد و یا نوشت، در کنار و بگونه ای در جائی منعکس کنی! 2. برای من این کلمه " امید " بسیار عجیب و بارها و بارها منو وادار می کنه در حافظه ام و یا قدرت تخیل و تصور و تجسم ام دنبالش بگردم. براستی این " امید " چیست؟ آیا بنوعی مثل یک واقع گریزی رمانتیک نیست؟ آیا نماد و نشانه ای از مفهومی است که تنها در ذهن انسان میباید به جستجویش رفت؟ آیا نشانه ای نیست که تاریخاً ادیان و مذاهب و ذهنیت خیال پرداز انسان در ذهنش کاشته اند؟... آیا امید ضرورت ناخودآگاه هستی و حیات هست که در بطن وجود هر موجودی جای خوش کرده تا او را به تداوم راهی شناخته شده و محدود به پایانی روشن، ترغیب کند؟ آیا " امید " یک ودیعه آسمانی است؟ 3. همانطور که تو هم برای " سین " توضیح دادی، جستجوی " کاری باید کرد " به بیرون از خود نظر دارد. وقتی " کاری باید کرد " به صوت و صدا و مجموعه ای از کلمه بند میشود، دیگر موضوع کار نیست؛ بنوعی گله کردن از " کاری نکردن " است. کاری کردن، اگر مثل نفس کشیدن باشد اصلاً موضوعی نخواهد بود برای طرح. ما به هیچ کس نمی گوییم: بیائید نفس بکشیم؛ باید نفس کشید. ... کاری کردن، باید آنچنان در بطن وجود فرد و انسان جای گرفته باشد که اصلاً خود بخود پیش برود. وقتی کودکی از این سوی خیابان به آن سوی می رود، برای حفاظت از وی در برابر احتمال بروز حادثه هیچ فرصتی نخواهد بود که بگوییم: برای حفاظت از بچه، کاری باید کرد. دستها خود کشیده میشوند و دیواری از امنیت حول بچه فراهم می کنند. سوال " باید کاری کرد " از اساس غلط هست. هیچ وظیفه ای فراتر از " انسان بودن " روی دوش بشر نیست. انسان بودن، هر فردی را در چالش لحظه به لحظه زندگی وارد می کند و او مدام در حال انجام کاری است؛ کاری که به تمام جوانب اش فکر می کند و با چشمانی باز و هشیار راه را می نگرد. فریب بزرگی است اگر انجام کار را کاتگوریزه کنیم و امور معینی را کار بفهمیم. 4. خوشحالم که نامه می نویسی!